نويسنده: فرخ مورخ: یکشنبه سوم آذر 1387 در ساعت: 10:28
نمي دانم چه حسي هست اين عاشقي؟وقتي مي نشينم ، وقتي راه مي روم ، وقتي مي خوابم دوستت دارم.وقتي صدايي مي ايد دوستت دارم . وقتي سکوت است دوستت دارم.چه مي کني با من که چنين راحت هميشگي شده اي ؟ ۱
نويسنده: فرخ مورخ: جمعه بیست و چهارم آبان 1387 در ساعت: 8:38
نويسنده: فرخ مورخ: شنبه هجدهم آبان 1387 در ساعت: 9:33
سلام . دلم خیلی گرفته دوس دارم فریاد بزنم . حال و حوصله نوشتنم ندارم . آخه چرا ..... انتظار کشیدن خیلی سخته خیلییییییییییییییییییییییییییی . از شنبه به مدت یک هفته نیستم . میرم الهام ببینم . تولدشو بهش تبریک بگم . دوس دارم بمیرم . تو این دنیا مرگ از زندگی بهتر . می دونید به نظر من انسان اگه قراره به اون کسی که دوسش داره و همه زندگیشه نرسه بهتره که بمیره تا زنده باشه . افسوس به این زندگی ۱
نويسنده: فرخ مورخ: پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 در ساعت: 16:55
فکر و ذکر هر عاشق محبت کردن به معشوق ست و همواره سعي دارد با قول و عمل موجبات شادي و خوشنودي او را فراهم کند. ۱ عاشق درپي فرصتي ست تا با نثار بهترين هديه عشقش را به محبوب نشان دهد؛ گلي خوشبو، جمله اي عاشقانه، هديه اي زيبا و ... تقديم هرکدام به معشوق نشانگر عشق، علاقه و محبت عاشق به معشوق ست.۱ اما ...۱ محبوبم! مگر غير ازين ست که تمام گلهاي زيباي جهان، همه جملات ناب و زيباي عاشقانه، بهترين هدايا و ... همه از توست، پس من از خود چه دارم که تقديمت کنم ؟ آه عزيز ! در وادي عشق چه حرفي ميتوانم براي گفتن داشته باشم؟ من هيچم، حتي عشق هم آفريده دستان هنرمند توست.۱ معشوقم! اي مهربانترين، مرا درياب که بي تو می میرم
الهام دوست دارم خیلی دلم برات تنگ شده
نويسنده: فرخ مورخ: دوشنبه سیزدهم آبان 1387 در ساعت: 16:6
زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست
گر بیفروزیش
رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است
و خاموشی گناه ماست
نويسنده: فرخ مورخ: یکشنبه دوازدهم آبان 1387 در ساعت: 17:3
تا به حال اندیشیده ای
که چرا
غروب سرخ رنگ است؟
زیرا خورشید وقتی ما را
کنار هم میبیند
از حسادت
آتش میگیرد!!۱
نويسنده: فرخ مورخ: شنبه یازدهم آبان 1387 در ساعت: 17:41
سلام . امروز روز ولادت حضرت فاطمه معصومه (ص) و روز دختر بود . این روز رو به الهام جونم و همه دختر خانوما تبریک میگم .۱
شفابالطف تو همواره زيباست سخا و بخششت مانند درياست
تو را فاطمه نامیدست موسی که خود از بهترین اسما دنیاست
نمیدانم که در وصفت چه گویم زبانم الکنست جده ات زهراست
فضا مدیون عطر و خوبی توست گناه و شرمساری جمله از ماست
اسیر و مست ومهمان تو هستم دلی بستم ببین بی بی که شیداست
تویی نیکو شفیع هر گنهکار بسوی تو امید اهل دنیاست
نگین قم و شهر علم وتقوی که فخر قم ز نور آل طاهاست
شفایم رابگیر از رب پناهم اگر چه از تو دورم قلبم آنجاست
خانومی روزت مبارک
نويسنده: فرخ مورخ: جمعه دهم آبان 1387 در ساعت: 18:18
ای تو هم بغض هنوز از من ما عاشق تر ای تو خاصیت عاطفه پیغام اور همدم دور به من مثل تن من نزدیک صاحب قصه ی میلاد و هنوزو آخر رحم کن دست تو پر پر شدن و می فهمه رحم کن چشم تو ایثار من و می فهمه دارم از فکر رسیدن به تو آباد می شم تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه ای مراقب چراغ نفسم در هر باد نفست به شعر من جرئت عریانی داد
نويسنده: فرخ مورخ: پنجشنبه نهم آبان 1387 در ساعت: 17:37
سلام
امروز دلم خیلی گرفته . دلم برا الهام خیلی خیلی تنگ شده . هیچ چیز به اندازه اینکه الهام امروز بهم زنگ بزنه خوشحالم نمی کنه . دلتنگی و انتظار خیلی سخته . خدا کنه امروز الهام زنگ بزنه
نويسنده: فرخ مورخ: پنجشنبه نهم آبان 1387 در ساعت: 10:46
شب برای چيدن ستاره های قلبت خواهم آمد
بيدار باش من با سبدی پر از بوسه می آيم
و آن را قبل از چيدن روی گونه هايت می کارم
تا بدانی ای خوبم دوستت دارم
دوستت دارم
نويسنده: فرخ مورخ: دوشنبه ششم آبان 1387 در ساعت: 18:10
هر جا که نشسته اي و هر کاري که مي کني اگر گناه کاري يا بي گناه اگر نا اميدي يا اميد وار اين را بدان که خداي تو زنده است . او همين حالا و همين جا با توست . او را صدا کن حتما جوابت را خواهي شنيد .از او سوال کن بگو کجايي بگو خودت را به من نشان بده او از درونت با تو صحبت خواهد کرد . وقتي قلبت گرم مي شود وقتي در اعماق وجودت چيزي مي لرزد و تو از اين لرزش احساس آرامش مي کني وقتي در اوج نا اميدي باز هم تلاش مي کني شايد بتواني گره اي را باز کني و گره باز مي شود بدان خداي زنده تو آنجا به تو گفت من اينجا هستم . به خيلي ها جواب داده اگر نمي شنويم يا نمي بينيم نه اين که نيست يا وجود ندارد بلکه اين ما هستيم که گوشهاي خود را گرفته ايم . وقتي با ديگران درباره خداوند صحبت مي کنم به آنها مي گويم که ما قسمتي از وجود خالقمان هستيم . مثل مادري که کودکش قسمتي از وجود اوست . اما وقتي مي گويم ما جسم نيستيم بلکه روح هستيم آنها به قدري از کلمه روح مي ترسند که از ادامه صحبت سر باز مي زنند و فکر مي کنند من ديوانه ام . اما حقيقت اين است ما روح هستيم و اين روح تکه اي از بدن مقدس خداوند است که در کالبد ما جاي گرفته اگر به خودمان برگرديم و نقشهاي رنگارنگ دنيا را که دشمن قسم خورده ما برايمان نوشته بازي نکنيم و به ياد آوريم که در درون ما کودکي است که زاده خداوند است و ما گهواره او هستيم و به واسطه اوست که به اصل خود باز مي گرديم مطمئن باشيد بهترين ها بر ما واقع مي شود و ما همان خواهيم بود که هستيم . حقيقتا هستيم .
نويسنده: فرخ مورخ: یکشنبه پنجم آبان 1387 در ساعت: 15:42
ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد . اي تنها منجي من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري ، براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا ، براي نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد ، و پس از مرگت نيز براي جسد ت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار . روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم ! ميداني چرا ؟ براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم . ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشي تا هميشه . تو ديگر تنها نيستي ، خانه اي خواهم ساخت برايت ، از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفي ، قلبم را با برق شكاف ميان سينه هايت ميشكافم واز گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه . . . و در عوض فقط از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني . ۱
نويسنده: فرخ مورخ: جمعه سوم آبان 1387 در ساعت: 19:2
آسمان هم از رنگ تنهایی میترسد
ستارگان می آیند
و او آرام میگیرد
مهربونم تو بیا تا من نیز آرام شوم
نويسنده: فرخ مورخ: پنجشنبه دوم آبان 1387 در ساعت: 16:32
شب را دوست دارم بخاطر تاريکی ...۱
تاريکی را دوست دارم بخاطر تنهايی ...۱
تنهايی را دوست دارم بخاطر فکر کردن ...۱
فکر کردن را دوست دارم بخاطر تو ...۱
تو را دوست دارم بخاطر همه مهربونیات ...۱
نويسنده: فرخ مورخ: چهارشنبه یکم آبان 1387 در ساعت: 14:37
امشب گريه ميكنم .گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن . برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم وبودي . امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق . براي تو .... براي تو .... و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم وهنوز شكست نخوردم
مهربونم دوستت دارم
نويسنده: فرخ مورخ: سه شنبه سی ام مهر 1387 در ساعت: 19:18
منتظرم یه قاصدك از تو خبر بياره یه قاصدك كه با خودش عطر تنه تو داره
بياد و همرام خدش تو اين شباي گريه خورشيد چشماي تو رو تو آينه ها بياره
بودن تو مثل نفس نبودنت مثل مرگ بي تو يه برگ زخمي ام اسير دست اجل
يه نيمه جونم تو بياتو بيا كه از تو جون بگيرم يه بي نشوني كه مي خوام از تو نشون بگيرم
حالا كه تمومه لحظه هامو انتظار تو پر كرده برگرد واي ازاين لحظه هايي كه توي انتظارت دلم بي تو سركرد
تومثل بك معجزه ي حقيقي تو لحظه هاي بيم و نا اميدي
كه در غروب اخرين دقايق ازآاسمون به داد من رسيدي
من آخرين اميد اين نگاهو به لحظه ي اومدن تو بستم
بيا كه در نهايت صداقت به انتظار ديدنت نشستم
نويسنده: فرخ مورخ: دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 در ساعت: 18:44
چون لبهائی خشک چسبیده بر شیر آب
در حسرت توام
چون چشمانی به آسمان در پی چهره ی مهتاب
دنبال توام
چون کودکی در جستجوی سینه ی مادر
بیتاب توام
هر لحظه چون شهوتی آتشین
تو را هوس می کنم
و همچون درد مادری از نه ماهگی فرزند
زجر دوریه تو را می کشم
تو ای نطفه ی حس وجود زندگی در من
دوستت دارم
نويسنده: فرخ مورخ: یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 در ساعت: 18:27
گاهي كه دلم
به اندازهء تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش مي كنم
اما دريغ كه گريهء دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد
و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است
من هنوز ترا دار
نويسنده: فرخ مورخ: شنبه بیست و هفتم مهر 1387 در ساعت: 11:47
من با تو همه آبهاي جهان را شناور گشتهام
من با تو تمامي آسمانها را به پرواز كشيدهام
و سراسر صحراها را طعم باران چشانيدهام
من از مرور تو، همه جامهاي گذشته را لبريز كردهام
و تمامي لحظههاي عشق را يك جرعه سركشيدهام
و تشنهام هنوز!
تمامي دشتهاي هستيام از آن توست
كاش گلهاي بيشتري داشتم
و چشمههاي نوشتري
بر كدام موج آرام نشستهاي
كه در لالايي نگاهت
اين همه آرامم ميكني
در گهواره چشماني كه، دنياي مرا تاب ميدهد
نويسنده: فرخ مورخ: سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 در ساعت: 19:23